و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.
خورخه لوییس بورخس
جلسه پنجم کلاس زبان بود و دو نفر عضو جدید امده بودند یکی از اونا دوست خودم بود که ترمهای قبل امده بود و لی این ترم رو بخاطر مشکلی که داشت از اول نیا مده بود و نفر بعد یک خانم محترم و با وقار بود
طبق روال کلاس افراد جدید باید خودشون رو معرفی میکردند البته به زبان فرنگی اول دوست من خودش رو معرفی کرد و خوب خیلی تازگی نداشت و تو کلاس پنج نفری غیر از استاد و اون خانم بقیه می شناختیمش بعد نوبت به خانم محترم رسید نمی شد حدس زد چند سال داره عینک روی چشمهاش بود و لباس روشنی پوشیده بود وقتی شروع کرد به معرفی خودش همه تقریبا گوش میکردند بر خلاف نفر قبلی که کسی توجه زیادی نمی کرد .
خانم محترم گفت که تو خارج کشور در رشته تغذیه لیسانس گرفته و حالا برای گرفتن مدرک فوق لیسانس باید زبان خارجه رو تقویت کنه البته گفت که در خارجه هم درس رو به زبان انگلیسی اموزش میدادند گرچه اون کشور انگلیسی زبان نبود همه سراپا گوش بودند و کسی وسط صحبت های گوینده نمی پرید.
صحبت از مدت زمان تحصیل و شیوه اموزشی شد و وقتی صحبت های خانم محترم تموم شد سئوالات شروع شد و همه کلی سئوال داشتند و میشه گفت تقریبا همه چند تا سئوال پرسیدند حتی ضعیف ترین شاگرد کلاس با زبان بی زبانی یه سئوال توانست طرح کند که پیشرفت قابل توجهی بود و همه مشتاقانه به جواب های خانم محترم گوش میکردند و احساس میشد که خانم محترم هم از اینکه این همه مورد توجه قرار گرفته خرسنده و وسط این سئوال پرسیدن ها استاد یک سئوال فنی پرسید که گوش همه تیز شد :
- شما که لیسانس تو کشور به این خوبی و مرفه گرفته بودید چرا برگشتید؟
همه ساکت شدند سئوالی بود که خیلی از زوایای پنهان رو روشن میکرد فقفط صدای کولر آموزشگاه شنیده میشد و همه تقریبا روی صندلی ها نیم خیز بودن و منتظر بودند که ببینند جواب چیه.
خانم محترم مکثی کرد و یه نگاه به جمع کرد اون خرسندی و برقی که از پشت شیشه عینک توی چشمهاش میشد دید کم شد و با یه حالت آه مانند گفت : بخاطر شوهرم برگشتم.
واکنش چهار نفر شاگرد کلاس به این صورت بود یه آآ آوووو .... گفتند و سر خوردند تو صندلی هاشون و کتابهاشون رو باز کردند و چشم دوختند به استاد .تکلیف مشخص شد آبجی بذار درسمون رو بخونیم.
سال دوم راهنمائی بودم تو یکی شهرهای شمال هیچوقت تو یک شهرکوچک مدرسه نرفته بودم و برام خیلی جالب بود که یک روز صبح که کلاس شروع شد معلم ریاضی چهار نفر از دانش اموزان رو برد جلوی تخته و گفت که برای بار چندم درس نخوندند و باید تنبیه شوند.
ما که به عمرمون تنبیه خط کشی ندیده بودیم وقتی که معلم خط کش رو
برداشت و به یکی از دانش اموزان گفت که دستش رو بالا بیاره و دانش اموز هم که از بچه های گردن کلفت کلاس بود بدون هیچ واهمه ای دستش
رو بالا اورد و معلم هم با خط کش محکم کوبید رو کف دستش برق از چشم ام پرید جدی جدی با خط کش میزدند رو کف دست بچه مردم که درس خوندن یادشون بدن. صدا از گردن کلفت کلاسمون بلند نشد
تمام کلاس تو یه سکوت سنگین فرو رفته بود و فقط صدای ضربه خط کش روی کف دست میومد و همین طور ادامه پیدا کرد تا ده ضربه و وقتی ده ضربه تموم شد رفت نشست و نوبت نفر بعدی شد نفر دوم هم خم به ابرو نیاورد
و تموم ده ضربه رو تمام و کمال نوش جون کرد جالب این بود که وقتی صدای از این دو نفر بلند نمیشد معلم ضربه های بعدی رو محکم تر میزد ولی خوب این همکلاسی های ما خیلی خود دار و مغرور بودند.....حالا نوبت نفر سوم بود که مشخصا ترسیده بود و تنبیه دو نفر دیگر رو هم دیده بود .
با اولین ضربه ای که به دستش خورد صدای شبیه زوزوه از گلوش خارج شد و نشست روزی زمین و اخ و واویلا کلاس درس هم که تا به حال جیک نمیزد با خنده بچه ها شلوغ شد.... معلم هم با داد و فریاد سعی میکرد کلاس رو اروم کنه و هم دانش اموز نشسته رو بلند کنه که بقیه تنبیه رو ادامه بده .
ضربه دوم که به کف دست این همکلاسی ما خورد نیم متر پرید هوا دو تا دستش رو گذاشت لا پاش و با باسنش خورد زمین این دفعه کلاس منفجر شد از خنده بچه ها خود معلم هم خنده اش گرفته بود...
القصه معلم دید دیگه ابروی برای تنبیه نمیمونه اگه بخواهد تمام ضربه ها روبزنه و یه خط کش زد به باسن پسرک و گفت گمشه بره سر جاش بشینه.
نوبت نفر چهارم که شد همه منتظر بودن که ببین که تئاتر این چی میتونه باشه و یه کم بخندن... دانش اموز چهارم نمایش دو تا گردن کلفت اول رو اجرا کرد که خوب لطفی نداشت و هر ده تا ضربه رو نوش جون کرد و رفت
نشست و معلم هم خط کش رو گذاشت تو کشو میز و درس رو شروع کرد.
آدم بهتر یه کم ترسو باشه و ۲ تا بیشتر نخوره یا گردن کلفت باشه و ده تا خط کش بخوره حالا چهار نفر هم بگن بابا دمت گرم عجب پوستت کلفته.
چند سال قبل روز بیست و نهم فروردین که روز ارتش هست مردم دو طرف خیابون جمع شده بودند که رژه نیروهای ارتشی رو ببینن و براشون ابراز احساسات کنند.
الان که از جلوی سازمان انتقال خون این شهری که من توش هستم رد بشوید میبینید که یه قسمتی از دیوار خارجی ساختمان مثل یه لقمه کنده شده و تازگی بعد از چندین سال یه کم سیمان سفید زدند که زشت نباشه ولی هنوز کاملا جای خرابی به شکل یه فرورفتگی سفید رنگ دیده میشود.
همان چند سال قبل که بیست و نه فروردین بود یکی از تانکهای ارتش که تو خیابون داشته از جلو ی مردم رد میشده و زنجیرش یا همون شنی اش در میره و تانک منحرف میشه و وارد جمعیت کنار خیابون میشه.. خوشبختانه کسی کشته نشد یه شکستگی استخوان ران بود و یه مچ دست و چند نفر هم ضرب دیدگی ..... و البته برخورد با دیوار سازمان انتقال خون و فرو رفتگی که ذکرش رفت.
جنگ که نیست رژه است دیگه پیش می آید.
می دونی پسر ؟ وقتی بزرگتر شدی
خیلی از چیزها اونجوری که بودن به نظر نمیرسن
اون معدود چیزهای که دوست داشتی رو از دست میدی . به سن من که می رسی شاید فقط چند تا چیز برای دوست داشتن برات بمونه.. من فقط یکی دارم.
ای که هرگز فراموشت نکنم
هیچت از بنده یاد می آید؟
امرزو البوم جدید محسن چاووشی رو گرفتم.
چسبید لامصب
عینک ری بن اصلم هرچی دارم مال تو
نفسم توی تو دختر همه دردات مال مو
...............
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر انـدوه دل و مژده دلـدار بیـار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه ای زآن لب شیرین شکر بار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
سـاقیـا آن قدح ائینه کـردار بیـار
یه گزارشگر تلویزیونی به رئیس فدراسیون فوتبال یه کشوری گفت: شما با هر نظر و پیشنهادی که بهتون بدند حرکات موزون میکنید؟
رئیس فدراسیون فوتبال اون مملکت لبخند زد و حرفش رو ادامه داد.

